تبلیغات
پنــــجــــــــــره ی"مـــن" - مطالب شهریور 1393

یک پنجره برای من کافیست.

 
 
زائرِ بارانی ام...
نظرات |

"من" نوشت:

یک آسمانِ ابری
یک قرارگاهِ روشن
حسِ غریبِ غربت

اینجا هوا بارانیست

یک آدمِ دلشکسته
یک دنیا گناه رو شانه
حسِ نجیبِ توبه

اینجا دلی بارانیست





سلام آقای مهربانی ها
حالتان خوب است؟این روزها دیگر حالی از دلِ غمگینِ ما نمی پرسی تا جواب گوییم...این روزها عجیب دلم گرفته است...انگار شما هم مارا فراموش کردید...ته دلم می دانم که این طور نیست آقا...ته دلم می دانم رئوف تر از آنید که رو برگردانید از ما...اما دلم کوچک است آقا،مدام بهانه ی شما را می گیرد...هی می گوید حرم...هی می گوید رضا(ع)...مگر همیشه برایت نگفته ام نرو از پیش من ملموس ترین...مگر همیشه نگفته ام از تو اشاره ای از من به سر دویدن...آقا کجایی پس؟...مگر نگفتند غریب می پسندی؟ببین چقدر غریبم...ببین این منم آقا...منم که این روز ها حتی خدا به من هدیه می دهد...همانی را که حتی توی خواب هم نمیدیدم...آقا پس هدیه ی شما کجاست...من که میدانم در راه است...من که میدانم این "من" ِ تنها را تنها نمی گذاری...آقا میخواهم نزدیک شوم به شما...من از این دوری می ترسم...من از روزی که رضارضا از زبانم بیفتد می ترسم...من از گناه می ترسم...شاید نهایت زیاده خواهی باشد ولی...می خواهم هدیه ام را خودم انتخاب کنم...یا رضا بگذار هدیه ام این باشد:امضای رضایت نامه ی دخول به کربلا...تولد شماست و من هدیه می خواهم...پیشِ شما رسم ها وارونه می شود...می خواستم هدیه دهم به شما قولِ ترک گناه را...دیدم بدقول می شوم مثل پارسال ها...مولا مرا ببخش...


باز هم دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است

السلامُ علیکَ یا علی ابنِ موسی الرضا(ع)


مرتبط با : "من"نوشت غریب نوشت
برچسب ها : امام رضا.امام رضا(ع).دلنوشته امام رضا(ع).تولد امام رضا.امام هشتم.حرم امام رضا.عاشقی با امام رضا.غریب الغربا..دلنوشته.من نوشت.عاشقانه.عاشقی.زائر بارانی.باران.باران و امام رضا.زائری بارانی ام آقا پناهم می دهی.-
نویسنده : من
تاریخ : شنبه 15 شهریور 1393
زمان : 04:55 ق.ظ
روز آبجی هایِ نازم
نظرات |



.
.
دنیای ما دخترا

پراز احساسای قشنگِ

پرِ طیف های صورتی

 دردودلای یواشکی با خدا

نماز با چادرِسفید

گل انداختن گونه ها

زیر بارون خیس شدن

لبخندای واقعی

دوست دارم
های یهویی

پر از عشق های عاقلانه

.
.




مرتبط با : دخترونه نوشت
برچسب ها : روز دختر-دختر-دخترونه-دخترانه-مطالب دخترونه-دنیای ما دخترا-دخترا-
نویسنده : من
تاریخ : چهارشنبه 5 شهریور 1393
زمان : 11:27 ب.ظ
از اسارت
نظرات |


http://manzendeham.ir/photoNews/2037b8f4-3e3e-4e59-a38a-f08c1f7f8e6a.jpg

"من" نوشت:
کتاب فوق العاده ای بود...متفاوت ازتموم کتابای دفاعِ مقدسی که خوندم
وظیفه دونستم چند خطی شو بنویسم تا یادمون بیاد چی بوده وچی شده
چی بودیم وچی شدیم

در آغاز می خوانیم:

من زنده ام که فراموش نکنیم هنوز هم میثم پسرطلبه ی شهید حسین زاده(مفقودالاثر)هرشب،پشت درحیاط می خوابد که شاید یک روز پدرش بی خبر درخانه را بزندو او اولین نفری باشد که در را به رویش باز می کند.

من زنده ام که فراموش نکنیم جنگ،فقط جنگ سربازو ارتش نبود بلکه آن ها دامنه جنگ را تا مردم بی دفاع کشانده بودند وبا موسک های نه متری ودوازده متری،کوچه های دومتری را مورد اصابت قرار می دادندتا هیچ جان پناهی برای کودکان ومادران وغیرنظامیانباقی نگذارند.حالا چطور فرزندان ما باید باور کنند کشورهایی که اسلحه در اختیار صدام می گذاشتند،تغییر روش داده اند و دوستدار صلح  ومدافع حقوق بشر شده اند؟

کاش دنیا بداند گوشت تن رضا رضایی ازشدت شکنجه ها چنان شکافته بود که کابل های بعثی ها به استخوان های او می پیچید اما عطش شان فرو نمی نشست.بر زخم هایش نمک ریختند و باز راضی نشدند وتن شرحه شرحه اش را روی  خرده شیشه ها غلتاندند ودست آخر او را به برق وصل کردند.کاش دنیا جسم رضا را می دید وبه سازمان های بشر دوستانه هبوط انسانیت را نشان می داد.

کاش دنیا بداند
حسین صادق زاده که از برکت دست های او باغچه ی کوچک اردوگاه سبز می شد بر اثر ضربه ی کابل خون دماغ شد و آنقدر خون از دست داد تا شهید شد.راستی درکدام نقظه ی این دنیا درقرن بیستم کسی براثر خون دماغ می میرد؟

کاش دنیا بداند که آدم فروش ها وخائنان،محمد رضایی را به بهای یک پاکت سیگار فروختند و دودش را به هوا فرستادند و زیر برگ فوتش را امضا کردند که به مرگ طبیعی مرده.اما آنها که محمد را به دلیل شدت جراحاتش نمی توانستند غسل دهند،می دانستند حقیقت چیست...



گوشه چشمی از کتاب:

وقت آمارلعنتی،برادرها را در گرمای پنجاه درجه که خورشید وسط آسمان بود،روی دوپا می نشاندند ومشتی سرباز بی سواد که شمارش عددیک تا صد وجمع هفت وهشت را نمی دانستند آنها را با ضربه های کابل می شمردند.صدای شکستن استخوان های شان درهم می آمیخت وگوش هایمان را می خراشید ودل هایمان را ریش می کرد.پیراهن هایشان را می کندندوکابل هارا طوری فرود می آوردند که با هرضربه خون از تن برادران جاری می شدوآن ها باید همچنان روی دوپا می نشستند وباچشم های باز به خورشید نگاه می کردند.خون واشک از چشم هاو صورت شان فرو می ریخت.(زجرکشیدم با این قسمت از متن)

+1:این پست درجواب دوستانی که حسابی بهونه میگیرن واسه سهمیه دانشگاه و...میخوام بگم کسی که عزیزش اینقدر زجرکشیده نوش جونش هرچی تسهیلاتِ
+2:بنا به دلایلی  لینک ها حذف شدن...ازهمه ی دوستان عذر میخوام...همه آزادن لینک منو حذف کنن...
+3:بعد از خوندن این کتابِ که فهمیدم چرا ما توی بیداری اسلامی الگوییم...


مرتبط با : باهم نوشت
برچسب ها : من زنده ام-کتاب من زنده ام-کتاب من زنده ام معصومه آباد.معصومه آباد.دفاع مقدس.اسارت.خاطرات دوران اسارت.خاطرات.خاطرات معصومه آباد.جنگ.دفاع8ساله.اسارت4دختر ایرانی-
نویسنده : من
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393
زمان : 08:41 ب.ظ


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ